خرید بک لینک

روی این قفل نوشتند دعا می خواهد
من سپردم به خودش، هر چه خدا می خواهد


رفتنت اول جولان نفس تنگی هاست
بنشین! شهر دلش باز هوا می خواهد


کشتی نوح دلت قدر دلم جا دارد؟
در امان بودن من مهر تو را می خواهد


یوسف از من نگذر ! شهر مرا ترک نکن!
مگر اینجا چه قدر کور و گدا می خواهد؟


کار من نیست فقط دست تو را می بوسد
من سپردم به خودت، هر چه خدا می خواهد

"امیر سهرابی"

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:19

گفتم: «این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟»گفت: «صبری تا کران روزگاران بایدش،تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست،گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش»گفتم: «آن قربانیان پارآن گلهای سرخ؟»گفت: «آری»ناگهانش گریه آرامش ربودوز پی خاموشی طوفانی اشگفت: «اگر در سوک شانابر می خواهد گریستهفت دریای جهانیک قطره باران بایدش »گفتمش:«خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماندمرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش»گفت: «چون روح بهاران آید از اقصای شهر،مردها جوشد ز خاک آن سان که از باران گیاه،و آنچه می باید کنونصبر مردان و دل ِ امّیدواران بایدش»«شفیعی کدکنی»

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:19

 خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته، به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد زنده یاد «نجمه زارع»

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:19

صفحه بندی